خرید بک لینک
چند نوشته از اینور و آنور: دختر چشمسیاه توی شهر گم شده، سلانهسلانه میرسه به یه کافه، پسری رو میبینه مسخشده نشسته پشت یه میز و تنش پر سوزنه… بهش میگن اگه روزی یه دونه سوزن از تنش بیرون بیاره، آخرین سوزن شاید دوباره عاشقش کنه، گرمش کنه، بیدارش کنه… دخترک آروم میشینه کنارش و اولین سوزن رو میکشه

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 8:20

همزمان سیما بینا داشت میخوند: "لیلا وفای تو گردُم"، و داشتم منابع کتاب رو ویرایش میکردم و رسیدم به اسم مترجم: لیلا! آخه استاد جانم لیلا رو هم جدا مینویسی؟!!! این جدا و سرهم نویسی و نیمفاصله شده معضلی برا من! هم زمان پایان نامه خودم و سلیقه خاص استادم، چند پایان نامه و قواعد مورد نظر دانشگاه و

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 19:06

هم سن و سال خودم است و خلقیات شبیه به هم بسیاری داریم. حرفهایش را راحت برایم میگوید. آن روز از تجربه هایش از تجربهنکردنها میگفت: "کلاس خبرنگاری ثبت نام کرده بوده که برای دانشجویان شرایط ویژه داشته، با هزینه خیلی خیلی کم، بعد از پایان دوره خبرنگار همان مجموعه که معتبر هم هست میشد، اما از جلسه اول

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 19:06

اتوبوس خیلی شلوغ بود. یعنی آنطوری که من چسبیده بودم به میله مابین خانومها و آقایون نمیتوانستم بچرخم یا حتی یک میلی متر جابه جا شوم. و دقیقا دوتا دهان پشت سرم بودن که تمام مدت به پچ پچ و حرف زدن مشغول بودند. اولی گفت: پیره بابا، دستاشو نگاه کن! دومی گفت: پس چرا لباس دخترای جوونو پوشیده، ایــــش...!!!

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 19:06

شک سراغم را گرفت، راندمش... تردید هواییام شد، رو برگرداندم... در دلم خلأها پدید آمد، رویشان را پوشاندم ... فاصله افتاد، دویدمش... امید از چشمانم رفت، به سرمهای فروغشان بخشیدم... خواهشی به جانم افتاد، بلعیدمش... که مباد سایه ای بر این وصل بیافتد... بودنت تمنای من بود... بودنت هنوز همه چیزِ من است.

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 19:06

میدانی که روزهای سختی میگذرانم؟! میدانستی مزه تلخی به کامم چسبیده که نمیتوانم حتی بالا بیاورمش؟! میدانستی بعضی شبها گریه میکنم؟ میدانستی روزها را به بیزاری شب میکنم و شب ها را به امید برنخواستن صبح؟ این حال ها تازه نیستند، پیش از اینها بسیار بر من چنین میگذشت، اما گوش مشتاقی بود که مرا میشنید، که هم

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 19:06

سبزی قورمه سبزی رو ریختم تو قابلمه و حرارتو کمتر کردم تا جا بیافته،تا آب برنج جا بیافته خیارا رو پوست کندم، کمیش رو توی یه کاسه خیلی ریز خورد کردم برای ماست و خیار و نعناع، و باقیشو برای سالاد خرد کردم، بررنجو ریختم توی آب جوش و باقی سالادو درست کردم. ظرف سالاد و ماست و خیارو گذاشتم تو یخچال و برنجو

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 17 فروردين 1396 ساعت: 15:21

به خاطر پایم نتوانستم ساعتی بیرون بروم، باید از هرآنچه داشتم چیزی انتخاب میکردم برای به هدیه بردن! سراغ کتابخانه رفتم، من عادت دارم تاریخ و محل خرید کتابم را اولش مینویسم، جاهایی که دوست دارم را زیرش خط میکشم، گاهی شاید چیزکی هم گوشه هایی بنویسم، یعنی کتابها را شخصی میکنم یک جورهایی! فارغ از اینکه

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 17 فروردين 1396 ساعت: 15:21

پایش بند اینجا نباشد، سر جایش نچسبیده باشد، وقتی رفتن حال آدم را بهتر میکند به قید و شرطهای تجویزی به ماندن چنگ نزند... خیلی وقتها چیزی جز رفتن حالم را خوب نمیکند... خیلی وقتها. اگر اسمش فرار از وضع موجود است، باشد! میخواهم فراری باشم... میخواهم همراهم پابه پایم فرار کند! دوشادوش من پی حال بهتر بدو

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 17 فروردين 1396 ساعت: 15:21

زیر نوازش صدای باران نباید به خواب رفت. وقتی سر در موهایت فرو کرده و زیر گوشهایت زمزمه وار حدیث عاشقی میگوید، خواب بی رحمانه ترین عکس العمل برابرِ اوست... وقتی که شبانه به پنجره اتاقت زده و برایت سمفونی مورد علاقه ات را اجرا میکند خواب قدرناشناسی برابرِ سخاوت اوست... آغوش بگشا، عشق بازی کن با نوای ب

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 17 فروردين 1396 ساعت: 15:21

نخواست دوستش بدارد؛ و این تمام ماجرا بود!

پروندهای که حالا حالاها باز بود و قرار هم نبود به جلسه قضاوت و صدور حکم برسد، اما حکم نهاییاش را همین نخواستن صادر کرده بود. هرچند که پرونده همچنان جریان داشت... و همین جریان داشتن تمام ماجرا بود.

میشد و میتوانست هم! اما نخواست!


برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 6:57

می شد این روزها مال خودت باشد، برای کتاب، برای فیلم، برای پرسه زدن در نادیدههای شهرت، برای موسیقی، برای نوشتن، برای فکر کردن، برای تنهایی... میشد این مکث چندروزه وسط زمان پرشتاب بشود یک حیاط خلوت زمانی برایت که خودت را صفایی بدهی؛ اگر نمی افتادی وسط آمدوشدهایی که در نود درصد حالات از روی یک اجبار ن

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 6:57

سنگ فرش باغ خیسِ خیسه...یه جاهایی اگه برفیه، اینجاها این روزا همهش بارونیه... نه بارونِ شرشر، بارونِ نمنم که هوا رو مدام خیس نگه داره مث خاطری که از یادی خیس خیسه... مدام و مدام... مثل خاطرِ من که تا همیشه بارونیته! شال سفید بزرگ مامانو، همونی که چندوقت پیش بی هوا بهش گفتم میشه بدیش برا من؟ و از

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 6:57

بالون را خیلی دوست دارم، آنقدر که یکی از سه آرزوی من در مواجهه به غول چراغ جادو بود وقتی چندسال پیش با دو دوست از هم سوالهای چالشی میپرسیدیم و من درجوابش یک پرواز بلند در آسمان با بالون خواستم و یک آسایشگاه کودکان و آن آخری خالیِ خالی ماند! شاید چون گمان میکردم ملاقات اینچنین نزدیک با آسمان زندگی تا

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 6:57

فرزاد فرزین برای شهدای مدافع حرم و آتشنشان کلیپی آماده کرده بود و امشب برای اولین بار در خندوانه پخش شد، صحنه برگرداندن مرد و بازکردن مشتش و حلقه در مشتش و بعد انفجار دقیقا صحنه کلک حلقه فیلم "لئون" بود و خب هیچی دیگر... فیلم خشم و هیاهوی هومن سیدی را اصلا دوست نداشتم! طناز طباطبایی که دقیقا عین صحن

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 6:57

بزرگمهر جنوبی 6 را که بروی داخل اول میرسی به کوشای 6 و بعد گویای 6، اولش بلد نبودم، همینطور راستهی گویا را میرفتم و پیدا نمیکردم، رفتم داخل یک معملات املاکی و پرسیدم دیوار مهربانی کجاست؟ گفت همین کوچه. بنگاهی درست سر همان کوچه ای بود که باید میرفتم داخل. رفتم و خب دیوار آجری یک خانه قدیمی یک طبقه ب

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 18:58

صفحه بندی